كدخداي ده ما گرگ چراني كرده ست
گرگ يك عمر بر اين گله شباني ست
كاروان زخمي و دلمرده و سرگردان است
دزد با قافله سالار تباني كرده ست
باز باران علم گريه برافراشته است
باز چشمان كسي خانه تكاني كرده ست
عقل در محضر عشق تو به خاك افتاده ست
پير ما باز هم انگار جواني كرده ست
حق لگد كوب شد و ظلم به جا مانده هنوز
خواجه امروز عجب دادستاني كرده ست
هرجا بروي به جز سياهي نيست
جز اين شب تيره سرپناهي نيست
لبخند بزن دل صبور من
وقتي كه براي گريه چاهي نيست
از هر طرفي دچار بن بستي
زندان تو را گريزگاهي نيست
كوهي ست به دوش مي بري اما
اين كوه به غير برگ كاهي نيست
هرچند بي ترانه و بي بال و بي پرند
اين گام هاي خسته به زنجير خوشترند
با اعتماد پشت به آيينه هم مكن
اينجا برادران همه مصداق خنجرند
يوسف به قعر چاه اسارت پناه برد
از بيم گرگ ها كه شبيه برادرند
حتي دو چشم شب زده جغدهاي شوم
آبي تر از نگاه زلال كبوترند
حس مي كنم به آخر اين خط رسيده ام
اين واژه هاي خسته نفس هاي آخرند
شب پر است از ستاره هاي عبوس
روز اما پر است از كابوس
خون ما هم به گردنش افتاد
قاتل پير عهد دقيانوس
چه نيازي شهيد را به كفن
جامه پاره بر تن طاووس
گندم ما در آسياب افتاد
بي جهت نيست خنده ناقوس
دست در دست آفتابم من
روز روشن چه حاجت فانوس
اشك من روي شانه اش خم شد
مهر ساحل نماز اقيانوس
عشق تنها دليل بودن من
معني تازه يافت در قاموس
در دلم غمي دارم غير از آن چه مي داني
غير از آن چه مي بيني، غير از آن چه مي خواني
نشئه اي غزل جوشم در تلالو نامش
بر لبم نمي رويد جز همان كه مي داني
گيسوي پريشانم آتشي رها در باد
يك جنون سرگردان در مصاف ويراني
اي محال ناممكن مثل ماه دور از دست
در نظر چه نزديكي در سفر چه طولاني
از ازل همين بودم تا ابد همان هستم
من همين كه مي بيني من همان كه مي داني