تبليغاتX
جنون سرگردان

 

كدخداي ده ما گرگ چراني كرده ست

گرگ يك عمر بر اين گله شباني ست

كاروان زخمي و دلمرده و سرگردان است

دزد با قافله سالار تباني كرده ست

باز باران علم گريه برافراشته است

باز چشمان كسي خانه تكاني كرده ست

عقل در محضر عشق تو به خاك افتاده ست

پير ما باز هم انگار جواني كرده ست

حق لگد كوب شد و ظلم به جا مانده هنوز

خواجه امروز عجب دادستاني كرده ست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 15:46  توسط مهری جهانگیر  | 

هرجا بروي به جز سياهي نيست

جز اين شب تيره سرپناهي نيست

لبخند بزن دل صبور من

وقتي كه براي گريه چاهي نيست

از هر طرفي دچار بن بستي

زندان تو را گريزگاهي نيست

كوهي ست به دوش مي بري اما

اين كوه به غير برگ كاهي نيست

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 16:45  توسط مهری جهانگیر  | 

هرچند بي ترانه و بي بال و بي پرند

اين گام هاي خسته به زنجير خوشترند

با اعتماد پشت به آيينه هم مكن

اينجا برادران همه مصداق خنجرند

يوسف به قعر چاه اسارت پناه برد

از بيم گرگ ها كه شبيه برادرند

حتي دو چشم شب زده جغدهاي شوم

آبي تر از نگاه زلال كبوترند

حس مي كنم به آخر اين خط رسيده ام

اين واژه هاي خسته نفس هاي آخرند

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 9:50  توسط مهری جهانگیر  | 

شب پر است از ستاره هاي عبوس

روز اما پر است از كابوس

خون ما هم به گردنش افتاد

قاتل پير عهد دقيانوس

چه نيازي شهيد را به كفن

جامه پاره بر تن طاووس

گندم ما در آسياب افتاد

بي جهت نيست خنده ناقوس

دست در دست آفتابم من

روز روشن چه حاجت فانوس

اشك من روي شانه اش خم شد

مهر ساحل نماز اقيانوس

عشق تنها دليل بودن من

معني تازه يافت در قاموس

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 11:22  توسط مهری جهانگیر  | 

 

در دلم غمي دارم غير از آن چه مي داني

غير از آن چه مي بيني، غير از آن چه مي خواني

نشئه اي غزل جوشم در تلالو نامش

بر لبم نمي رويد جز همان كه مي داني

گيسوي پريشانم آتشي رها در باد

يك جنون سرگردان در مصاف ويراني

اي محال ناممكن مثل ماه دور از دست

در نظر چه نزديكي در سفر چه طولاني

از ازل همين بودم تا ابد همان هستم

من همين كه مي بيني من همان كه مي داني

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 12:7  توسط مهری جهانگیر  |